تاریخ انتشار :پنج شنبه ۱۵ تیر ۹۶.::. ساعت : ۱۱:۰۲ ق.ظ
یک دیدگاه

قلم برای قلم- محمدرضا شکراللهی*

پرینت خبر
بام نفت -شادمانه به دستت مي گيرم. ششماد وجودت را نوازش مي دهم. در سايه سار سبزت، دسته دسته گلوا‍ژه هاي حرفهاي دلم را در سبد لوح خيالم مي نشانم.

امواج بيتاب افكارم را سوار بر توسن بادپاي بي قرارت در جاده بي انتهای آرزوهايم به رامشگاه آبي آسمان دلها روانه مي كنم.
با تيغ تيز شرفت، ذره ذره صفحه شعور كورم را صيقل مي دهم و در گرماگرم كوره تفته تراوشت، خشت خام حرفهاي دلم را جلا مي بخشم و در برق اهورايی آينه ات، نور حقيقت را مي يابم و با نِي ذورق كوچكت، راه ساحل نجاتم را مي كاوم.
گيسوان پريشان بُت آرمانهايم را دسته دسته با شلال طيف رنگين كمان وجودت شانه مي زنم و جوانه هاي كلام گُلشن روياهايم را، قطره قطره قطره با تراوش شهد فياضت نشاء مي كنم.
اگر حریر شمشاد شریفت را از من بگيرند تا ابد بغض مُزمنم خواهي بود. تو علامت تداوم حيات نگارگر شعورمدار مني. لحظه لحظه ی نبض حياتم با ذره ذره جوشش چشمه وجود تو مي زند. اِكسير جوهر مُطهر تو در رگ رگ وجودم مي دود.من بي تو هيچم. عذاب فراقت، تابلوي مرگرنگ دخمه گورم در برهوت نيستي است. اصلاً تو نماد شوق انگیز مجال هستی مني. سجل فاخر بودنمي و بهانه مستانه خيال بهشت آگينمي. الهی هرگز مبادم كه حَظ و فَخر داشتن گوهر بيتايت را به زیب و زیور دار دنيایم بدهم.
بايد با يك دنيا تکریم، تَركه نازت را در آغوش پنجه هايم بفشارم تا در رقص تلالووی گرمجوش نقشت بر سِن خلق زيباترين نمايش كلامها، حتي لَك هم نبيني. ای وای من ، چه مي گويم که تو آنقدر عزيزي كه دلدادگانت، حتي بی وضو به تن مطهر تو دست هم نمي زنند.
البته تصاحب وجود تو، بسی منزلت، بسی جسارت و بسی شرافت مي خواهد و فاجعه ذبح و ذلت تو، به مثابه كوبيدن آخرين ميخ بر تابوت جسورترين خون نگاران شریف حقگوست.
گدازه هاي دل تَفته و برشته ام، شاهبوي شكفتن گلواژه هاي فرحبخشي است كه از غنچه مرطوب و عنابي كامت بيرون مي تراود و پاك مدهوش و هوايي ام مي كند.
آه ای قلم دلارامم:
تو سخاوتمندانه به بودنم معنا مي دهي و کریمانه به شدنم جهت مي بخشي. تو مفتاح بی دریغ اقفال کهنه رازها و افشاگر مکتوم مگوهاي پیله قفس دلمي. تو اطفاگر عطش پرواز خيالم بر شط پرنیان لوح كمالمی .
زيبايي، روشني، سپيدي، اخلاق، هنر، فرهنگ، تمدن، شخصيت، حقيقت و زندگي، بي تو هيچ هیچ است و هر معنای دنیوی و اخروی، به حکم زینت تندیس زرفام تو، مفهوم و معنا پیدا می کند.
تو بي بديل ترين گنج عالمي و یگانه گوهر مانای گوهر هر آدمی. ثروتمندترين آدمهاي دنيا، بي وجود تو، فقيرترين انسانهاي روي زمين اند.
اصلاً بي رنگاب وجود تو، “فرهنگ”، ” فكر”،” انديشه”، “آزادي” و حتي “دين” و در يك كلام “انسان” پاک بي معناست. تو به هر ثروتي مي ارزي. براستي كه در همه عالم “تا” نداري. بيتاترين گوهر امکان وجودي و آب گواراي هر تشنه لب معناطلبي.
اما با این همه جاه و جلالت، سهم فقيرترين و غني ترين آدمهای روی زمین از تو، يكي است و شايد از اين نظر درست در تيغه ی تيز مرز عدالت قرارگرفته باشي، با این حال كيمياي جواهرنشان تفضل وجودت فقط خاص محرمان سراپرده آسمانی توست.
دارندگيت، اوج ثروت هر کس است و فقدت قَعر مسكنت هر کس.از اين رو در یکسوی این دنياي پررنگ و لعاب، چه آدمهاي سفله ای که حقيرانه مي خواهند حُفره خالي شخصيت شان را با پُز آويختن نوع “زريني ات” بر رخت وجود نفتاليني شان پُر كنند و با زيور رخت تو، سيرت سياهشان را رفو كنند اما در آنسو، چه آدمهاي سربزیر فروتني كه مي خواهند با اِكسير تيزاب وجودت به دلِ سنگ و سخت هر سياهه جهلي رخنه كنند و روكش زنگار از چهره هر حقیقتی برگيرند، حتي اگر در اين راه عذاب بكشند يا بالاتر از آن، سُرخي جسارتشان به سياهي عزايشان بدل شود.
سالهاست از تنگنای روزنه سوزني وجودت به پهنه دوردست مقصدم مي نگرم و در اين راه تنها به گوهر تابناك وجودت دل بسته ام، آخر تو آنقدر مُقدسي كه فَخر سوگند مبارك خالق هستي به نام نامیت زيبنده گشته است. پس شايد یگانه شانس کسب فَلاحم در صراط اعقابم باشي. پس هر آینه، در سِپهر كرانه ناپيداي خلوت تنهاييم، موهبت بخت بلند آشناييت را در چشمك زدن ستاره هاي بُت وجودت، شماره مي كنم و از داشتن برکت مونس وجودت، بر خود مي بالم.
آه قلم نازدانه ام، ای يار دلارای قُدسیم:
تو برايم بغایت مقدسی. بخاطر شوكت قدسي ات، چشم امیدم به سخاوت و کرامت باری در مُنتهای صراط رستگاری است و به مدد حرير روح دلنوازت بر تلاطم وجود بي تابم، اينك، در بندابند سطور این دل نگاره شاهانه ام، اينگونه مستواره جشن صُنع سُخنم.
من هميشه به مدد فیض رخشان تو براي ديگران نوشته ام و اینک مي خواهم با تو و براي تو بنويسم و انصافاً اينكار نیز چقدر سخت است، نوشتن براستی سخت است و نوشتن براي تو كه خود مادر نوشتني، بست.
آه كه در برابر جايگاه كبرياييت، همواره چقدر احساس حقارت کرده ام، پس کریمانه مرا ببخش.از بي بضاعتي و كلام الكنم در وصف مقام آسمانيت خرده مگير، از آن سخت خِجلم. فقط بيا و از باغ نگاه نمناك من به سُرخي سرنوشت خونباره لاله هاي ذَبيحت بنگر و با غرور بر مقام شامخت ببال.
وضوح ارج تو از ارزش خون مطهر فداييان پاكباز راهت از جهانگيرخان صوراسرافيل و ميرزاده عشقي بگير تا غلامرضا رهبر، محمود صارمي و صدها قرباني گمنامت پيداست.
اما با اين همه سطوت و صولتت،نيك مي دانم كه چه دل پُري از دست جابران و ظالمان زمانه داري. تنها خدا مي داند كه از زمان خلقتت، چقدر از خيزاب خضاب تو براي بَزك صورتكهاي سِفله و شيريني زهرابه افعي هاي انسان نماي عالم بهره ها گرفته شده است؟ صدور احكام خونباري كه سفاكان گيتي با ردپاي تو از خود بر جاي گذاشته اند، براستی که اندازه ندارد.
حتي گناه نوشتن تاريخ واژگوني را كه كاتبين سلاطين جور به اشاره آنها نگاشته اند، گاه به حساب تو گذاشته مي شود و به اكتفاي عبارت مجعول ” قلم آلوده”، نام پاك تو را مي آلايند تا نام مورخان مجرمشان را بپيرايند.
ای یار با وفایم، نيك مي دانم كه تاکنون لحظه اي از دست جفاپيشگان تاريخ آسوده نبوده اي و هنوز هم نيستي و همواره، رنج و شايد ننگ دلگزاي آلاييدن به فرامين ظالمانه آنها را به جان خريده اي و همواره در پای جور جبرشان سوخته اي اما درغایت دم فرو نهشته ای.
اي دريغا، تويي كه شرف ثبت نزول شریف وحي به مددت ممكن شده، گاه چنان اسير دستان قساوت پيشگان گشته اي كه ناجوانمردانه ظالمانه ترين، خونبارترين و جنايت بارترين احكامشان را به رنگاب وجود تو آلوده اند اما اين همه، باعث نمي شود كه زلال سرشت شريف تو را به زهراب پلشت کیش خویش بيالايند.
باوركن، اگر همه گناهان عالم را هم به پايت بنويسند، بازهم حتي تنها ثبت يك آيه برای نجابت ابدي تو بس است:
“ن والقلم و مايسطرون”

یک دیدگاه

  1. سهيلا گفت:

    دلتنگتم و ديگر هيچ…

دیدگاه خود را به ما بگویید.